تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 532

مساهمون:

ص٥٣٢
نمىپرسم تا با غصّه بميرى ، عبد اللَّه بن عفيف گفت : الحمد للَّه رب العالمين ، من از خدا ( پروردگارم ) درخواست كرده بودم كه شهادت روزى من كند پيش از آنكه مادر تو را بزايد و از خدا خواسته بودم آن را به دست بدترين خلق خود و مبغوض‌ترين آنان نزد او بنهد و چون چشمانم كور شده بود نوميد شدم و اكنون به حمد اللَّه پس از نوميدى ، آن را به من روزى كرد و دانستم كه دعاى ديرين مرا اجابت كرده ، ابن زياد گفت : گردنش را بزنيد ، گردن او را زدند و در « سبخه » او را به دارش آويختند . ( 1 ) شيخ مفيد ( ره ) گفته : چون دژخيمان او را گرفتند ، به شعار ازد فرياد كشيد و هفتصد مرد ازدى دور او جمع شدند و او را از دژخيمان ستاندند و ابن زياد در دل شب فرستاد او را از خانه‌اش بيرون آوردند و گردنش را زد و در سبخه‌اش به دار آويخت و چون صبح شد ابن زياد سر حسين ( ع ) را فرستاد تا در ميان كوچه‌هاى كوفه و همهء قبائل گردانيدند ؛ زيد بن ارقم گويد : من در بالا خانه‌اى بودم كه سر را بالاى نيزه بر من عبور دادند و چون برابرم رسيد شنيدم قرائت مىكرد :
« أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً »
[ 1 ] موى بر تنم راست شد و فرياد كردم : يا بن رسول اللَّه ، سرّ تو و كار تو عجيب‌تر است و عجيب‌تر . ( 2 ) چون از گردش آن در شهر كوفه فارغ شدند ، آن را به دار الاماره برگردانيدند و ابن زياد آن را به زحر بن قيس سپرد و با سرهاى اصحاب او براى يزيد بن معاويه فرستاد ؛ سيّد گويد : ابن زياد يك نامه به يزيد نوشت و قتل
هامش
[ 1 ] سورهء كهف ، آيهء 9 .