پسر صاحب فضلم كه عفيف است بنام * باب او باشد و ام عامر خوشنامم مام
از شما مرد زرهپوش و قبادوش و يلان * زدم و كشتم و بر خاك نمودند مقام
( 1 ) دخترش مىگفت : پدر جان ، كاش مرد بودم و امروز جلوى تو با اين نابكاران و كشندههاى عترت نيكان مىجنگيدم و لشكر از هر سو بر او احاطه كرده بودند و او از خود دفاع مىكرد و كسى به او دست نمىيافت و از هر سو مىآمدند ، دخترش به او مىگفت تا فزونى گرفتند و او را در تنگناى محاصره گذاشتند و دخترش فرياد زد : وا ذلّاه ، پدرم را احاطه كردند و ياورى ندارد و او شمشير خود را مىچرخانيد و مىگفت :
بو اللَّه گر ديدهام باز بودى * نبودى شما را رجوع و ورودى
راوى گويد : حمله را ادامه دادند تا او را دستگير كردند و نزد ابن زياد آوردند و به او گفت : حمد خدا را كه تو را رسوا كرد ، عبد اللَّه بن عفيف در جوابش گفت : اى دشمن خدا ، براى چه مرا رسوا كرد ؟ :
بو اللَّه اگر ديدهام باز مىشد * نبودى شما را به من دسترس
( 2 ) ابن زياد گفت : اى دشمن خدا ، دربارهء عثمان چه گوئى ؟ در جوابش گفت :
اى پسر بندهء علاج و زادهء مرجانه ، دشنامى هم به او داد ، تو را به عثمان بن عفان چه كار كه خوب كرد يا بد ؟ اصلاح كرد يا تباه ؟ خداى تبارك و تعالى ولىّ خلق خويش است و ميان آنها و عثمان به عدالت و حقّ ، حكم مىكند ، تو از پدرت و خودت و از يزيد و پدرش از من بپرس ، عبيد اللَّه بن زياد گفت : به خدا از تو