كنم از ياد نبرم كه چون زينب دختر فاطمه ( ع ) به برادرش حسين ( ع ) مىگذشت و او را به روى خاك ديد ، مىگفت : يا محمداه يا محمداه ، بر تو باد صلوات فرشتگان آسمان ، اين حسين است كه خونآلود و پاره پاره در ميان بيابان افتاده ، يا محمداه ، دخترانت اسيرند و ذريهات كشته افتاده و باد غبار بر تن آنان مىريزد ، گويد : به خدا هر دوست و دشمنى را گرياند .
( 1 ) در حديث معروف كه از زائده روايت شده است گويد كه : امام چهارم فرمود : چون در دشت كربلا آنچه بايست به ما رسيد ، پدرم و همراهانش از فرزندان و برادران و ديگران كشته شدند و زنان و حرمش را بر شتران بىجهاز رو به كوفه مىبردند ، من به شهدا نگريستم كه روى خاك افتاده و كسى آنها را دفن نكرده ، سينهام تنگ شد و به اندازهاى بر من سخت گذشت كه نزديك بود جانم برآيد ، عمهام زينب كبرى دختر على ( ع ) حالم را دانست و گفت : اى يادگار جدّ و پدر و برادرانم ، چرا با جان خود بازى مىكنى ؟ ! گفتم : چگونه بىتابى نكنم و خود را از دست ندهم با آنكه مىبينم آقاى خود و برادران و اعمام و عموزادگان و خاندانم در خاك و خون غلطان و لخت و عريان در ميان بيابان افتادهاند ، نه كفن شوند و نه به خاك سپرده شوند و نه كسى بر بالين آنها رود و نه انسانى گرد آنها گردد ، گويا از نژاد ترك و ديلم باشند . عرض كرد : از آنچه بينى بىتابى مكن ، به خدا پدرت و جدّت از رسول خدا سفارش تحمل اين مصيبت را داشتند و خدا جمعى از اين امت را كه فرعونمنشان اين زمين آنها را نشناسند و معروف اهل آسمانند پيماندار كرده است كه اين تنهاى پاره پاره را جمعآورى كنند و به خاك سپارند و بر سر قبر پدرت نشانهاى گذارند در زمين كربلا كه تا
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 492
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٩٢