تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
( 1 ) سيّد ( ره ) در « اقبال » گويد : بدان كه پسين روز عاشوراء بود كه حرم حسين ( ع ) و دختران و كودكانش اسير دشمن شدند و به اندوه و افسوس و گريه گرفتار آمدند و روز را به حالى به شب آوردند كه شرح اندازهء دل شكستگى و خوارى آنها در توان خامهء من نيست و آن شب را بدون حامى و مردان خود غريبانه گذرانيدند و دشمنان بىنهايت از آنها بيزارى جسته و روگردانى كرده و خوارشان مىشمردند تا بدين وسيله خود را در نزد عمر بن سعد از دين برگشته و يتيم كنندهء اطفال محمد ( ص ) و خراشندهء جگرها و به عبيد اللَّه بن زياد زنديق و به يزيد بن معاويهء كافر كه رأس الحاد و عناد بود مقرّب نمايند تا آنجا كه من در كتاب « مصابيح » ديدم سند را به امام جعفر صادق ( ع ) رسانيده است كه فرمايد : پدرم محمد بن على ( ع ) به من فرمود : از پدرم على بن الحسين ( ع ) دربارهء وسيلهء نقليه كه يزيد براى او فراهم كرده بود پرسيدم ، فرمود : مرا بر شترى لاغر و برهنه سوار كردند و سر حسين ( ع ) را بالاى نى زدند و زنان ما در عقب من بر استران بىزين سوار بودند و ديده‌بانان در پشت سر و اطراف ما حلقه‌وار با نيزه‌هاى كشيده مىآمدند ، اگر از ديدهء هر كدام ما اشكى سرازير مىشد ، سرش را با نيزه مىكوفتند تا ما را وارد شهر دمشق كردند و جارچى فرياد كشيد : اى اهل شام ، اينان اسيران خانواده‌اى ملعونند . ( 2 ) مىگويم : گويا به پدر و مادر و عزيزان تو چنين گرفتارى رسيده است ، نبايد آن را كوچك شمرد و هيچ مسلمانى كه مقام بزرگ‌زادگان را شناسد ، نبايد آن را كوچك شمارد ؛ من هم مىگويم : پسين روز عاشوراء كه شد بايست و بر رسول