تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
بودم و نور طلعت و جمال هيبت او مرا از انديشهء كشتن او بيرون برد و در اين حال آب خواست و مردى گفت : به خدا آب نچشى تا به هاويه روى ، شنيدم حسين ( ع ) فرمود : واى بر تو ، من به هاويه نروم و از حميم آن نچشم بلكه نزد جدّم رسول خدا روم و در منزل او كه قرارگاه صدق است در كنف خداى توانا باشم و از آب پاك آن بنوشم و آنچه با من كرديد به او شكايت كنم ؛ گويد : همهء آنها خشمگين شدند و گويا در دل آنها رحم نبود ، در همين حال كه با آنها سخن مىكرد سرش را جدا كردند ، من از بىرحمى آنها در شگفت شدم و گفتم : هرگز در هيچ كارى با شما همراه نگردم . ( 1 ) كمال الدين محمد بن طلحه در « مطالب السئول » گفته است : سر سبط رسول خدا ( ص ) و حبيبش حسين ( ع ) را با تيغ تيز بريدند و مانند سر ملحدان بر نيزه‌هاى بلند افراشتند و در شهرها ميان بندگان خدا گردانيدند و خاندان و كودكانش را با وضع اهانت‌آميزى سوق دادند و بر چوبهء پالان شتر بدون زين و تشك سوار كردند با آنكه مىدانستند اينها ذريهء پيغمبرند و مودّت آنها به صريح قرآن و صحيح اعتقاد لازم است ، اگر آسمان و زمين زبان داشتند بر آنها ناله مىكردند و نوحه مىگفتند و اگر كفار از آنها مطّلع مىشدند بر آنها مىگريستند و شيون مىكردند و اگر سركشان دوران جاهليت حاضر بودند بر آنها مىگريستند و در مرگ آنها يكديگر را تسليت مىدادند و اگر ستمكاران جبار در واقعهء او بودند او را كمك و يارى مىكردند ، واى از اين مصيبت كه دل خداپرستان را سوگوار كرد و براى آنها به ارث ماند ، واى از بلائى كه جان مؤمنان گذشته و آينده را غمين كرد ؛ دريغا بر ذريهء پيغمبر كه خونشان از دست