تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
( 1 ) در روايت طبرى : عمر بن سعد به حسين نزديك شد ، زينب گفت : اى عمر بن سعد ، ابو عبد اللَّه را مىكشند و تو مىنگرى ؟ گويد : ديدم اشكهايش به گونه و ريشش روان است و روى از زينب گردانيد . سيّد ( ره ) گويد : چون حسين ( ع ) از زخم فراوان مانده شد و مانند قنفذى گرديد ، صالح بن وهب يزنى نيزه‌اى به پهلوى او فرو كرد و او را از اسب روى گونهء راست به زمين انداخت و مىفرمود : بسم اللَّه و باللَّه و على ملّة رسول اللَّه ، سپس آن حضرت از جا برخاست ؛ راوى گويد : زينب از در خيمه بيرون شد و فرياد مىكشيد : واى برادرانم واى آقايم واى خاندانم ، كاش آسمان بر زمين مىافتاد و كاش كوهها بر دشتها مىپاشيد ؛ گويد : شمر به ياران خود فرياد زد : براى اين مرد چه انتظارى مىبريد ؟ و از هر سو بر او حمله بردند ؛ ( 2 ) حميد بن مسلم گويد : حسين ( ع ) جبهء خزى بر تن و عمامه‌اى بر سر و خضاب وسمه بر مو داشت و شنيدم پيش از آنكه كشته شود پياده مانند سوارى جنگ مىكرد و خود را از تير نگهدارى مىكرد و به هر جاى اسب سواران رخنه‌اى بود تيغ مىزد و مىگفت : بر من همدستى كنيد ، به خدا پس از من ديگرى را كه نزد خدا براى شما سخطبارتر باشد نخواهيد كشت ، به خدا من اميدوارم خداوند مرا در برابر اين اهانت شماها گرامى دارد و از جائى كه نفهميد انتقام مرا از شما بكشد ، هلا به خدا اگر مرا بكشيد خدا شما را به جان هم اندازد و خونتان را بريزد و از شما دست نكشد تا عذاب اليم شما را دو چندان كند ؛ گويد : زمان درازى از روز زنده بماند و اگر لشكر مىخواستند او را مىكشتند ولى از هم ملاحظه مىكردند و هر دسته مىخواست ديگرى خون او را به گردن گيرد ، شمر ميان مردم فرياد كرد : ديگر چه انتظارى داريد ؟ اين مرد را بكشيد ، مادرتان به
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 457 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى