تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
برهنه‌اش نمود . ( 1 ) ازدى گويد : عمرو بن شعيب ، از محمد بن عبد الرحمن بازگفت كه : دو دست بحر بن كعب در زمستان زردابه مىجوشانيدند و در تابستان چون دو چوب خشك بودند . سيّد گويد : حسين ( ع ) فرمود : برايم جامه‌اى آوريد تا زير لباس خود بپوشم و مرا برهنه نكنند ، تنبانى برايش آوردند ، فرمود : اين لباس آنها است كه خوار شدند ، پيراهن كهنه‌اى طلبيد و آن را دريد و زير جامه‌ها پوشيد ، چون كشته شد او را از تنش درآوردند . ( 2 ) شيخ مفيد گفته : چون با حسين ( ع ) جز سه تن نماند ، رو به لشكر آورد و آن سه ، او را حمايت مىكردند و لشكر را از خود دفع مىكرد تا آن سه تن كشته شدند و تنها ماند و زخم بر سر و تن داشت و با شمشير آنها را از چپ و راست مىزد و پراكنده مىكرد . ( 3 ) حميد بن مسلم گويد : به خدا شكسته بالى را دلدارتر از او نديدم كه فرزندان و خويشان و يارانش كشته شده و دلش به اين محكمى باشد ، فوج پيادگان بر او حمله مىكردند و به آنها يورش مىبرد و آنها را چون گوسفند گرگ زده از چپ و راست پراكنده مىكرد ، چون شمر چنان ديد سواره‌ها را خواست و پشت جبههء پيادگان نهاد و به تيراندازان دستور داد او را تيرباران كنند و آن قدر تير بر او زدند كه چون قنفذ گرديد و از آنها دست بازگرفت و آنها برابرش ايستادند . زينب به در خيمه آمد و فرياد كرد به عمر بن سعد : واى بر تو اى عمر ، ابو عبد اللَّه را مىكشند و تو مىنگرى ؟ ! ! او را جواب نگفت ، فرياد كشيد : واى بر شما ، مسلمانى ميان شما نيست ؟ ! ! كسى جوابش را نداد .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 456 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى