تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
( 1 ) شيخ مفيد پس از ذكر سوار شدن حسين ( ع ) و بالا رفتن بر لبهء فرات و شهادت برادرش عباس گفته : چون حسين ( ع ) از لبهء فرات به خيمه برگشت ، شمر بن ذى الجوشن نزد او آمد و جمعى يارانش با او بودند و دور او را گرفتند و مردى به نام مالك بن بشر كندى پيش رفت و حسين ( ع ) را دشنام داد و تيغى به سر او زد و شب كلاهى كه بر سرش بود بريد و به سرش رسيد و خون آورد و آن شب كلاه پر شد ، حسين ( ع ) فرمود : با اين دست نخورى و ننوشى و با ظالمان محشور گردى و آن را از سر انداخت و دستمالى خواست و سر را بست و كلاه ديگرى به سر گذاشت و بر آن عمامه بست . ( 2 ) گويم : طبرى هم همين را نقل كرده ولى بجاى شب كلاه ، برنس آورده ( كلاه بلندى ) و افزوده كه : آن حضرت ناتوان شده بود و كندى آمد و آن برنس را كه از خز بود از سرش ربود و آن را نزد زن خود امّ عبد اللَّه دختر حر و خواهر حسين بن حر بدى برد و او خواست خونش را بشويد و دانست از امام است ، گفت : جامهء غارتى از زادهء رسول خدا را در خانهء من وارد كردى ، آن را از نزد من بيرون بر ؛ دوستانش گفته‌اند : و هميشه فقير بود تا مرد . ( 3 ) طبرى گفته : در حديث ابو مخنف است كه : شمر ، ده تن پيادگان اهل كوفه را برداشت و به سوى خيمهء زنان حسين روان شد و ميان آن حضرت و حرمش حايل شد ، حسين فرمود : واى بر شما اگر دين نداريد و از معاد نهراسيد در دنياى
هامش
تركت الخلق طرّا في هواكا * و أيتمت العيال لكي أراكا و لو قطّعتني في الحبّ اربالما حنّ الفؤاد الى سواكا