تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
خود آزادگان باشيد و شرافتمند ، اراذل و نفهمان خود را از حرم من بازداريد ، شمر گفت : اى پسر فاطمه ، حق با تو است ، و با رجّالهء خود كه ابو الجنوب به نام عبد الرحمن جعفى و قشعم بن عمرو بن يزيد جعفى و صالح بن وهب يزبى و سنان بن انس نخعى و خولى بن يزيد اصبحى با آنها بودند به سوى حسين برگشتند ، شمر آنها را به قتل حسين تشويق مىكرد ، به ابو الجنوب كه غرق اسلحه بود گفت : تو اقدام كن ، جواب داد : چرا خودت اقدام نكنى ؟ شمر گفت : به من چنين جواب گوئى ؟ گفت : تو به من دستور مىدهى ؟ همديگر را دشنام دادند ، ابو الجنوب كه مرد شجاعى بود به او گفت : به خدا مىخواهم اين نيزه را در چشمت بتابم ، شمر از او دست برداشت و گفت : به خدا اگر توانستم ضربتى بر تو خواهم زد . ( 1 ) گويد : شمر با پيادگان به آن حضرت رو آورد و آن حضرت بر آنها حمله مىكرد و آنها را مىشكافت و به سختى گرد او را گرفتند ، از ميان خيام حرم ، پسر بچه‌اى رو به حسين ( ع ) دويد ، و به خواهرش زينب فرمود : او را نگهدار ، و آن پسرك بازنايستاد و دويد و خود را به حسين ( ع ) رسانيد و پهلويش ايستاد ؛ شيخ مفيد ( ره ) او را عبد اللَّه بن حسن دانسته ، آن پسر بچه گفت : به خدا از عمويم جدا نشوم ( ط ) بحر بن كعب شمشيرى حوالهء حسين ( ع ) كرد ، آن پسرك گفت : واى بر تو اى زادهء بدطينت ، مىخواهى عمويم را بكشى ؟ ! آن ملعون شمشير حوالهء او كرد و دست جلوى آن گرفت و دستش قطع شد و به پوست آويخت و فرياد كشيد : اى مادر ، به دادم برس ، حسين ( ع ) او را در آغوش كشيد و فرمود : برادرزاده ، بر اين بلا صبر كن و آن را خير خود دان ، تو هم به پدران نيكت
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 454 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى