تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
زهرناكى آمد و بر سينه‌اش نشست و به روايتى بر قلبش زد و گفت : بسم اللَّه و باللَّه و على سنّة رسول اللَّه ، و سر به آسمان برداشت و گفت : الهى ، تو مىدانى مردى را مىكشند كه جز او پيغمبرزاده‌اى بر زمين نيست ؛ و آن تير را از پشت خود بيرون كشيد و خون چون ناودان روان شد ، كف از آن پر كرد و به آسمان پاشيد و قطره‌اى از آن برنگشت و تا آنگاه سرخى در آسمان ديده نشده بود ، سپس كف ديگرى گرفت و به سر و ريش خود ماليد و فرمود : با همين خضاب خون خود ، جدّم رسول خدا را ديدار خواهم كرد و مىگويم : يا رسول اللَّه ، فلان و فلان مرا كشتند . [ 1 ]
هامش
[ 1 ]بمركز بازشد سلطان ابرار * كه آسايد دمى از رزم و پيكار فلك سنگى فكند از دست دشمن * به پيشانى وجه اللَّه احسن چو زد از كينه آن سنگ جفا را * شكست آئينهء ايزد نما را كه گلگون گشت روى عشق سرمد * چو در روز احد روى محمّد به دامان كرامت خواست آن شاه * كه خون از چهره بزدايد بناگاه دلى روشنتر از خورشيد روشن * نمايان شد ز زير چرخ جوشن يكى الماس‌وش تيرى ز لشكر * گرفت اندر دل شه جاى تا پر گه از پشت پناه اهل ايمان * عيان گرديد زهرآلوده پيكان مقام خالق يكتاى بيچون * ز زهرآلوده پيكان گشت پرخون سنان زد نيزه بر پهلو چنانش * كه جنب اللَّه بدريد از سنانش به ديدارش دلا را رايت افراشت * سمند عشق بار عشق بگذاشت به شكر وصل نسل فخر آدم * به رو افتاد و مىگفت اندر آن دم