تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
مىريخت و بازهم مىگفت : به من آب دهيد تشنگى مرا كشت و همچنان بود تا مرد . ( 1 ) گفته‌اند : مردى كه ابو الحتوفش خواندند تيرى به او زد و بر پيشانى او نشست ، آن را بيرون كشيد و خون بر رويش و محاسنش روان شد و گفت : بار خدايا ، تو مىبينى من از اين بندگان گنهكارت چه مىكشم ؛ بار خدايا ، آنها را بشمار و تا آخر هلاك كن و از آنها كسى را روى زمين مگذار و هرگز آنها را نيامرز ؛ و چون شير خشمگين بر آنها حمله كرد و به هر كدام مىرسيد شكمش را مىدريد و او را مىكشت و از هر سو تير بر او مىباريد و سينه و گلو جلوى آنها مىداد و مىفرمود : چه بد كرديد با خاندان محمد پس از او ، پس از من از كشتن هيچ‌كدام از بندگان خدا هراس نكنيد ؛ كشتن من ، كشتن آنان را بر شما آسان كند ، من از خدا اميدوارم كه در برابر خوارى شما كرامت شهادت به من عطا كند و از راهى كه گمان نبريد انتقام مرا از شما بگيرد . ( 2 ) حصين بن مالك سكونى گفت : اى پسر فاطمه ، با چه خدا انتقام تو را از ما بگيرد ؟ فرمود : شما را به جان هم اندازد و خونتان بريزد و عذاب دردناكى به شما فرو بارد . [ رمز 80 ] اختلافات خانمان‌برانداز آنان كه پس از شهادت آن حضرت ميان آنها پديد شد و تا آنجا كشيد كه شهر با عظمت كوفه را كه به جاى پايتخت پرشكوه دولت پانصد سالهء ساسانيان ساخته شده بود تا هميشه ويران نمود و به تل خاك سياه بىگياهى مبدّل ساخت ، انتقام دنيوى آنها