تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
من از او عمرى ستانم جاودان او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ عباس هم او است شير اولاد نزار از بهر پناهنده پناه است و حصار شيرى است ژيان كه بيشه سازد ز سنان آميخته گردند چه اندر پيكار مرغان شكارى سر او سايه كنند تا آنكه ز كشته‌هاى او بگيرند شكار چون حس ستم كند برافرازد سر با تيغ برنده دشمن اندازد خوار ( 1 ) گذشت كه جمعى از ياران حسين ( ع ) از محاصرهء لشكر دشمن نجات داد و دانستى كه خود را سپر برادرش حسين ( ع ) نمود ، پدر و مادرم قربانت اى أبا الفضل : بسيار يلانى كه فكندى به نبرد وارونه به خون خويش غلطان و نژند با تيغ سرش دونيم كردى يكسر برنده و لرزان و درخشنده فرند جا دارد كه به اين شعر مثل آرم : جان تو با لطف خدا سر تا به پا آميخته قربان جان تو شود جانها به سر گل بيخته