تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
شهامت را دارا بودند جز آنكه عباس بن على در ميان آنها سهمى وافرتر و رتبه‌اى برتر و فزونتر داشت و همه خوشه‌چين خرمن او بودند چون ايمانى ثابت و بصيرتى عميق داشت و مقامى نزد خدا دارد كه همهء شهداء را روز قيامت به رشك وادارد ، همينش بس كه پدرش امير المؤمنين ( ع ) بود . ( 1 ) مسعودى در « مروج الذهب » راجع به واقعهء « جمل » گفته : اصحاب جمل به جناح راست و چپ على حمله بردند و آن را عقب راندند ، يكى از فرزندان عقيل نزد آن حضرت آمد و او سر بر غاشهء زين نهاده و چرت مىزد ، گفت : عمو جان ، راست و چپ لشكر را مىبينى كه به كجا رسيده‌اند و چرت مىزنى ؟ فرمود : برادرزاده ، خاموش باش ، عمويت را روز مقدّرى است كه از آن درنگذرد ، به خدا عمويت باك ندارد كه بر مرگ بتازد يا مرگ بر او بتازد . سپس به پسرش محمد بن حنفيه كه روز جمل پرچمدار او بود پيغام داد كه به لشكر بصره حمله كند ، و او كندى كرد ، چون در برابرش دستهء تيراندازان بودند و انتظار داشت تير آنها تمام شود . على نزد او آمد گفت : چرا حمله نكنى ؟ گفت : بايد به سوى تير يا نيزه پيش روم و منتظرم تيرها به آخر رسد و حمله كنم ، فرمود : ميان تيرها برو كه مرگ بر تو سپر است . ( 2 ) در اينجا گفتهء آن شاعر مناسب است : حذر مكن كه خدايت نگاهدار نباشد كه تا بروز مقدّر خطر به كار نباشد هر آنكه بخل بورزد به نفس خويش بدانم كه ميرد آخر و جز ننگ و عار بار نباشد