تحمل ستم آخر جراحتى به شرف شد كه بهر ميله به قعرش همى قرار نباشد تو خويش را به مهالك فكن اگر مردى كه ترس مرگ به جز ذلّت و صغار نباشد اگر كه مرد بميرد ز نيزه در پيكار زهى شرف كه به جز عز و افتخار نباشد ( 1 ) محمد حمله كرد و ميان سر نيزهها و پرش تيرها ماند ، على ( ع ) نزد او آمد و پشت شمشيرى به او زد و گفت : رگ مادرى تو را گرفت ، و پرچم را از او بازستد و حمله كرد و مردم با او حمله كردند و لشكر بصره چون خاكسترى بود كه بادش برد . اين محمد بن حنفيه پسر امير المؤمنين ( ع ) است و چنانچه زهرى گفته از همهء مردم خردمندتر و شجاعتر بود و جاحظ دربارهء او گفته : صادر و وارد و شهرى و بيابانى متفقند كه او يگانهء روزگار خويش و مرد عصر خود بود و در تماميت و كمالش از همه بيشتر بود و شجاعت او از آنچه مورّخان دربارهء جنگ صفّين نوشتهاند به دست آيد و همين بس كه پرچمدار على ( ع ) بوده است و با اين همه در برابر تيراندازان كندى كرد تا تير آنها تمام شود ولى پدر و مادرم قربان عباس پرچمدار برادرش حسين ( ع ) و كبش كتيبهء او كه ميان چهار هزار لشكر موكل فرات تاخت و در برابر تيرباران آنها چون كوه استقامت كرد و نلرزيد و نترسيد و فرمود : من نترسم ز مرگ گر بسر آيد :
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 432
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٣٢