تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
كرده است كه صبح روز قبل از وفاتش خدمت پيغمبر ( ص ) رسيدم به من فرمود : نپرس كه دوش از درد و بىخوابى با على ( ع ) چه كشيدم ؛ عرض كردم : يا رسول اللَّه ، اجازه بده امشب را من با شما تحمل بىخوابى كنم به جاى على ، فرمود : نه او بدين كار از تو سزاوارتر است ، پدر و مادرم قربانت يا على : تو سرّ نبى باشى و همسر او پسر عم و داماد و هم ياور او اگر چون توئى بود او را برادر گرفتى و او بود اندر بر او شما را برون برد در روز نفرين نبد پنجمى جز خودش همسر او تو جانش شدى و زنت با دو زادت نساء و هم ابناء نام‌آور او بمعنات نبود سخن را احاطه نباشد صفات تو را بشمر او اين اشعار از صفى الدين حلّى است كه در صدر آن گفته : به وصف تو اضداد جمعند يك جا تو را نيست موجود همتا از اينرو تو هم زاهد و حاكم و هم شجاعى تو خونريز و ناسك فقيرى و دلجو