مرگ با هم بستند و سرشان با پست نزد نابكاران برده شد ؟ سپس دست به ريش مبارك گرفت و بسيار گريست و سپس فرمود : آه بر اين برادرانى كه قرآن را خواندند و پابرجا داشتند ، وظيفه را فهميدند و انجام دادند ، سنّت را زنده كردند و بدعت را زير پا نمودند ، به جهاد دعوت شدند و اجابت كردند . . . الخ .
( 1 ) در روايت است كه : چون در « صفين » عمار با جمعى از ياران امير المؤمنين ( ع ) كشته شدند ، شب هنگام ، على ( ع ) ميان كشتگان گرديد و عمار را افتاده ديد ، سرش را بر زانو گذاشت و گريست و مىگفت :
تا به كى از مرگ مىسازى جدا دوستانم را ز بعد مصطفى هر كسى را دوست دارم مىبرى گوئيا دارى به آنها رهبرى در ديوان ، شعر اول چنين است :
الا اى مرگ دست از من ندارى مرا بر ، دوستى ديگر ندارم ( 2 ) در « بحار » است كه : چون عباس خود را تنها ديد ، نزد برادر آمد و گفت :
اجازه مىفرمائيد ؟ حسين ( ع ) سخت گريست و فرمود : برادر جان ، تو علمدار منى و اگر به روى ، لشكرم پراكنده شود ، عباس گفت : دلم تنگ شد و از زندگى سير شدم و مىخواهم از اين منافقان ، انتقام خون برادران را بگيرم ؛ حسين ( ع ) فرمود : آبى براى اين كودكان بياور ؛ عباس رفت و به لشكر نصيحت كرد و آنها را بر حذر داشت و سودى نبخشيد ، نزد برادر برگشت و به او خبر داد و شنيد
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٢٣