تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
( 1 ) گفته : شمر يورش برد تا نيزهء خود را به چادر مخصوص حسين ( ع ) فرو كرد و فرياد كشيد : آتش بياوريد تا من اين چادر را با هر كه در آن است بسوزانم ، شيون زنان برخاست و از چادر بدر زدند ، حسين ( ع ) فرياد زد : اى پسر ذى الجوشن ، تو آتش مىخواهى كه خانهء مرا بر سر خانواده‌ام بسوزانى ؟ خدايت به آتش بسوزاند ! ! ( 2 ) ازدى گويد : سليمان بن ابى راشد ، از حميد بن مسلم بازگو كرده كه : من به شمر بن ذى الجوشن گفتم : سبحان اللَّه ، اين كار از تو شايسته نيست ، مىخواهى هم عذاب خدا را بچشى و هم كودكان و زنان را بكشى ، به خدا همان مردها را كه بكشى ، امير از تو راضى است . گويد : به من گفت : تو كيستى ؟ گفتم : من خود را به تو معرفى نكنم ، به خدا ترسيدم اگر مرا بشناسد براى من گزارش بدى به حكومت بدهد . گويد : مردى كه از شبث بن ربعى هم نزد او مطاع‌تر بود پيش آمد و به او گفت : بدتر از گفتار امروز تو نشنيدم و زشت‌تر از وضعى كه به خود گرفته‌اى نديدم ، آمدى دور و ور زنها پرسه مىزنى ؟ ! گويد : ديدم شرمسار شد و خواست برگردد ، زهير بن قين با ده تن از ياران خود به او و يارانش حمله كرد و آنها را از خيمه‌ها راند و تا از تل بالا رفتند و ابا عزرهء ضبابى يكى از ياران شمر را به خاك انداختند و همهء لشكر به سر آنها برگشتند و آنها را درهم شكستند و پى در هم از اصحاب حسين ( ع ) كشته مىشدند ، يكى دو تا كه از آنها كشته مىشد آشكارا مىگرديد ، ولى تلفات لشكر كوفه بواسطهء كثرت آنها آشكار نبود .