تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
( 1 ) عمر بن سعد ، حصين بن تميم را خواست و گشتىها را با پانصد تيرانداز با او فرستاد ، آمدند تا نزديك حسين ( ع ) و يارانش رسيدند و آنها را تيرباران كردند و اسبهاى آنها را از پا درآوردند و همه پياده ماندند . ( 2 ) ازدى گفته : نمير بن وحله از ايوب بن مشرح حيوانى بازگفته كه : او هميشه مىگفت : به خدا من بودم كه اسب حر بن يزيد را از پا درآوردم ، تيرى به شكم آن اسب فرو كردم ، بانگى كرد و به خود پيچيد و به سر در آمد حر مانند شيرى از آن برجست و تيغ در دست داشت و مىگفت :
اسبم از پى كنيد حرم من * پهلوان‌تر ز شير نرم من
( 3 ) گويد : به خدا نديدم كسى چون او صفها را به درد ، شيوخ قبيله به او گفتند : تو او را كشتى ؟ گفت : نه به خدا من او را نكشتم ، ديگرى كشت ، من نمىخواستم او را بكشم ؛ ابو وداك گفت : چرا ؟ گفت : براى آنكه او را از نيكان مىدانند ، به خدا اگر اين كار من گناه باشد خدا را با مسئوليت جرح و حضور در لشكر ملاقات كنم آسان‌تر است از آنكه گناه كشتن آنها به گردن داشته باشم ، ابو وداك گفت : تو با گناه قتل همه ، خدا را ملاقات خواهى كرد ، بگو بدانم اگر اسب يكى را پى كردى و به ديگرى تير انداختى و در برابر آنها ايستادى و عمل خود را تكرار كردى و ياران خود را تشويق كردى و بر تو حمله شد و بدت بود كه بگريزى و ديگرى هم از ياران تو همين عمل را كرد و در نتيجه به همدستى همهء شما همهء آنها كشته شدند و شما همه شريك خون آنها هستيد ؟ گفت : اى ابو وداك ، تو ما را از رحمت خدا نوميد مىكنى ، اگر روز قيامت تو حساب‌رس ما باشى خدايت نيامرزد اگر ما را بيامرزى ؛ گويم : مناسب
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 337 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى