تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
به گردن اسبم بياويزم كه مردم ببينند و بدانند در قتل او شريكم سپس او را بگير و نزد عبيد اللَّه بن زياد ببر و مرا حاجتى به جائزهء آن نيست ، او حاضر نشد و قوم وى او را بدين راضى كردند و سر حبيب را به او داد تا در گردن اسب آويخت و در لشكر گردانيد و به او رد كرد ، او سر را بر اسب خود آويخت و به قصر ابن زياد مىبرد ( 1 ) كه قاسم بن حبيب در سن نزديك بلوغ او را ديد و شناخت و دنبال او افتاد و با او به قصر رفت و آمد مىكرد تا نظر او را جلب كرد ، گفت : پسر جان ، چرا دنبال من افتادى ؟ گفت : چيزى نيست ، گفت : آخر خبرى هست به من بگو ، گفت : اين سر پدر من است او را به من بده به خاك سپارم ، گفت : پسر جانم ، امير راضى نمىشود اين سر به خاك رود و من مىخواهم از او جايزهء خوبى بگيرم ، در جوابش گفت : ولى خدايت كيفر بدى خواهد داد ، به خدا بهتر از توئى او را كشته ، و بر او گريست . ( 2 ) آن بچه ماند تا مردى شد و همّى نداشت جز تعقيب قاتل پدرش تا او را غافلگير كند و به خون پدر بكشد ، در دوران مصعب كه لشكر « باجميراء » كشيد ، در لشكر مصعب درآمد و قاتل پدر را در خيمه‌اى يافت و با او رفت و آمد مىكرد و فرصت مىجست تا نيمه روزى كه بخوابش ديد شمشير بر او زد تا مرد . ازدى گويد : چون حبيب بن مظاهر كشته شد ، حسين ( ع ) خميده شد و فرمود : خودم و اصحاب با وفايم را به حساب خدا مىگذارم ؛ در بعضى مقاتل است كه فرمود : للَّه درّك يا حبيب ، مردى با فضيلت بودى كه در يك شب قرآن را ختم مىكردى .