تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
مقام بود كه براى او بسرايد : شود امتى كاز حسين افكند سر ببيند شفاعت ز جدش به محشر نه و اللَّه نبود بر آنها شفيعى عذاب قيامت بر آنها مقرر ( 1 ) ( ط ) گويد : تا نيمهء روز با آنها نبرد سختى كردند و لشكر كوفه جز از يك سو بدانها دشت نداشتند زيرا چادرها را به هم پيوسته بودند ، چون عمر بن سعد چنين ديد دستور داد بروند از سمت چپ و راست ، چادرهاى آنها را از جا بكنند و بر آنها دور زنند و دسته‌هاى سه نفرى و چهار نفرى از اصحاب حسين حفاظت چادرها را به عهده گرفتند و از ميان چادرها به مهاجمان حمله مىبردند و آنكه مىخواست چادرى را بكند يا بربايد مىكشتند و به تير مىزدند و زخمى مىكردند ؛ عمر بن سعد گفت : خود به خيمه‌ها نرويد و آنها را نكنيد و نربائيد ، آنها را آتش بزنيد ، آتش به خيمه‌ها زدند و دست از كندن و ربودن برداشتند ، حسين ( ع ) فرمود : بگذاريد خيمه‌ها را آتش بزنند ، خود آن آتش جلوگير آنها است ؛ و همچنان بود و بازهم از يك سو با آنها جنگ مىكردند . ( 2 ) ( ط ) همسر عمير كلبى به ميدان دويد و بالاى سر شوهر خود نشست و خاك از او پاك مىكرد و مىگفت : بهشت بر تو گوارا ؛ شمر بن ذى الجوشن به غلامى رستم نام گفت : يك عمودى به سر او بكوب ، عمودى بر سرش كوفت و سرش را از هم پاشيد و همانجا مرده .