همه غرق پولاد و چون آفتاب * بتابد بر آن خيره زان ديدگان
شعار همه سيرهء مصطفى * به پرچم عذا خدا شد نشان
و گويا آنكه گفته دربارهء آنها گفته :
شگفتا كه تيغ و سنان مردوار * به كفهايشان حيض زنها شعار
عجبتر از آن اينكه در دستشان * ببارند آتش كه باشد بحار
( 1 ) ( ط ) چون عروة بن قيس كه فرماندهء سواره نظام كوفيان بود ديد صف سوارانش از هر سو شكافته مىشود ، عبد الرحمن بن حصين را نزد عمر بن سعد فرستاد .
گفت : نمىبينى از صبح امروز سواران من از اين عدّهء كم چه مىكشند ؟
پيادگان و تيراندازان را بر سر آنها فرست ، عمر بن سعد به شبث بن ربعى گفت :
تو بر حسين حمله مىكنى ؟ گفت : سبحان اللَّه شيخ شهر و آقاى همهء كوفه را با تيراندازان مىفرستى ؟ كسى ديگر براى اين كار ندارى ؟ شبث از جنگ با حسين ( ع ) كراهت داشت ؛ ابو زهير عبسى گويد : در زمان امارت مصعب ، من از او شنيدم مىگفت : خداوند هرگز خيرى به كوفيان ندهد و آنها را به سعادت نرساند ، تعجب ندارد كه ما در ركاب على بن ابى طالب و سپس در ركاب پسرش با آل ابو سفيان مدت پنج سال جنگيديم ، سپس بر پسر او حسين كه بهترين اهل