تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
مىگرفت و اسلحه مىخريد و بيعت مىگرفت ، در كربلا نبرد سختى كرد و اين رجز را مىخواند :
اگر پرسيد از من پهلوانم * ز صدر بن اسد شد خاندانم ستمگرهاى ما از راه دورند * به جبار صمد كافر بدانم
( 1 ) در كشتار دشمنان مبالغهء فراوان كرد و بر هراس لشكريان شكيبائى نمود تا بر زمين افتاد ، راوى گويد : گرد فرو نشست و او را به خون غلطان ديدند ، حسين ( ع ) بالينش رفت و هنوز رمقى در تن داشت ، فرمود : پروردگارت رحمت كند اى مسلم بن عوسجه : « بعضى از آنان درگذشتند و برخى به انتظار نشستند و خود را از دست ندادند » [ 1 ] حبيب بن مظاهر نزديك او رفت و گفت : به خاك و خون غلطيدن تو بر من بسيار ناگوار است ، مژده بادت به بهشت ، مسلم با آوازى نارسا جواب گفت : خدايت مژده دهد به خير ؛ حبيب به او گفت : اگر نه اين بود كه مىدانم هم اكنون به دنبال تو روانم و خود را به تو مىرسانم دوست داشتم كه هر چه در دل دارى به من وصيت كنى تا تو را در آنچه فرمائى به حق خويشاوندى و هم كيشى خدمت كنم ، گفت : سفارش اين آقا را به تو مىكنم ، و با دست اشاره به حسين ( ع ) كرد ، بايد قربان او شوى ؛ گفت : به پروردگار كعبه چنان كنم ، و ديرى نپائيد كه در دست آنان جان داد رحمت خدا بر او باد . كنيزى داشت فرياد
هامش
[ 1 ] سورهء احزاب ، آيهء 23 .