تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١

دنبال داستان حر بن يزيد رياحى

( 1 ) ( ط ) ازدى گويد : نضر بن صالح ابو زهير عبسى گفت : چون حر بن يزيد به حسين ( ع ) پيوست ، مردى از تميم بنام يزيد بن سفيان گفت : اگر چشمم به حر بن يزيد افتد نيزه‌اى نثار او كنم ، در اين ميان كه دو لشكر در ستيزه و كشتار بودند و حر بن يزيد جلوتر از ديگران به لشكر حمله مىكرد و شعر عنتره را مىخواند : پشت هم ضربت زدمشان با لب تيغ و دمش تا كه يك پيراهنى از خونشان پوشيدمش و نيز اين رجز را مىسرود :
منم حر مهمان‌نواز عزيز * كه گردن زنمتان به شمشير تيز ز بهتر كسى كامده در عراق * زنمتان ندارد گنه هيچ چيز
( 2 ) گفت : دم و ابروان اسب حرّ ضربت خورده و خون از آن روان بود ، حصين بن تميم رئيس پليس ابن زياد كه او را به كمك عمر بن سعد فرستاده بود و او را فرماندهء پليسهاى تحت فرمان يزيد بن سفيان كرده بود ، به يزيد بن سفيان گفت : اين حر بن يزيد است كه او را آرزو مىكردى ؟ گفت : آرى ؛ نزد او بيرون شد و گفت : اى حرّ بن يزيد ، ميل مبارزه دارى ؟ گفت : آرى مىخواهم ؛ جلوى او رفت ، حصين مىگفت : به خدا مثل اينكه جانش در كف حر بود ، او را بىدرنگ كشت . ( 3 ) هشام بن محمد از قول ابى مخنف گفت كه : يحيى بن هانى بن عروه برايم بازگفت كه هلال بن نافع روز عاشوراء مىجنگيد و مىسرود :