تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
حسين ( ع ) ايستاد و فرمود : نابود و نوميد شويد اى گروه . . . تا آخر خطبه‌اى كه در روايت سيّد بيايد . ( 1 ) سپس فرمود : عمر بن سعد كجا است ؟ عمر را نزد او دعوت كردند و او دوست نداشت نزد او بيايد ، فرمود : « اى عمر ، مرا براى آن مىكشى كه دعي بن دعي تو را والى رى و گرگان كند ، به خدا براى تو گوارا نشود ، عهدى است حتمى ، هر چه خواهى بكن كه پس از من خوش نبينى ، نه در دنيا و نه در آخرت ، گويا مىبينم كه سرت را در كوفه بر نيزه‌اى زده‌اند و كودكان بر آن سنگ پرتاب كنند و نشانهء خود نموده‌اند » عمر از سخن آن حضرت خشم كرد و از او رو گردانيد و به لشكر خود گفت : انتظار چه داريد ؟ همه بر او حمله بريد ، همانا يك لقمه بيش نيست . [ رمز 47 ] حسين ( ع ) در ميان اين جنجال و هياهو ، اين گرفتارى و محاصره به هيچ وجه خود را نباخته و دل از دست نداده ، مانند يك فرماندهء نيرومندى كه بر همهء اوضاع مسلط است ميدان‌دارى مىكند و در تبليغ و موعظه و ارشاد مىكوشد ، هم وظيفهء رهبرى و امامت را انجام مىدهد و حقائق نغز اسلام را تشريح مىكند كه وسيلهء هدايت خردمندان است و هم معجزه و كرامت اظهار مىكند كه وسيلهء اتمام حجت بر عوام و نادان است ، جز روح امامت چه قدرتى مىتوانست اين هياهو و جنجال