( 1 ) عمر گفت : واى بر شما ، او را پاسخ دهيد ، اين زادهء على است ، اگر همهء روز سخنرانى كند رشتهء سخن از دست ندهد و وانماند ؛ شمر پيش آمد و گفت : اى حسين ، اينها كه مىگوئى چه معنى دارد ؟ به ما بفهمان تا بدانيم ، فرمود : جوهر گفتارم اين است كه از خدا بپرهيزيد ، مرا نكشيد زيرا كشتن و هتك حرمتم بر شما روا نيست زيرا من زادهء دختر پيغمبر شما و جدّهام خديجهء كبرى است كه همسر پيغمبر شما است و شايد به گوش رسيده كه پيغمبر شما فرموده : حسن و حسين دو سيّد جوانان اهل بهشتند .
( 2 ) نيز در « بحار » است كه : در « مناقب » به سند خود از عبد اللَّه بن محمد بن سليمان بن عبد اللَّه بن حسن ، از پدرش ، از جدّش ، از عبد اللَّه روايت كرده است كه عمر بن سعد لشكر خود را براى جنگ با حسين آماده كرد و به صف نمود و جا بر جا كرد و پرچمها را به جاى خود برافراشت و جناح راست و چپ را برگماشت به قلب لشكر ، دستور داد پابرجا باشيد و گرد حسين را بگيريد و چون حلقه بر او بچرخيد ، حسين ( ع ) بيرون شد و نزد آن مردم آمد و آنها را به خاموشى خواند و خاموش نشدند ، تا به آنها گفت :
« واى بر شما ، شما را چه مىشود كه خاموش باشيد و گوش فرا داريد ؟
همانا من شما را به راه راست مىخوانم ، هر كس از من بشنود رشد يافته و هر كس نافرمانى كند به هلاكت رسيده ، شما همه مرا نافرمانى كنيد و از من گوش نگيريد شكمتان از حرام انباشته است و بر دلتان مهر نهاده ، واى بر شما ، انصاف نداريد ؟ شنوائى نداريد ؟ » ( 3 ) اصحاب عمر بن سعد يكديگر را سرزنش كردند و گفتند : خاموش باشيد ،
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 305
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣٠٥