تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
شما را بر سر چوبهء دار كنند و گوش و بينى برند و نيكان و دانشمندان شما را چون حجر بن عدى و اصحابش و هانى بن عروه و امثالش بكشند » . ( 1 ) گويد : در پاسخ ، او را دشنام دادند و ابن زياد را ستودند و گفتند : به خدا نرويم تا آقايت و همراهانش را بكشيم يا او را با يارانش مسالمت‌آميز نزد امير عبيد اللَّه بريم . گفت : « اى بندگان خدا ، پسر فاطمه به دوستى و نصرت شايسته‌تر از زادهء سميه است ، اگر او را يارى نكنيد ، به خدا پناهتان باد او را نكشيد ، او را با عم‌زاده‌اش يزيد گذاريد ، بجانم كه يزيد با نكشتن حسين هم از طاعت شما راضى است » ( 2 ) شمر ، تيرى به او انداخت و گفت : خاموش باش ، گلويت بگيرد ، ما را از پرگوئى خسته كردى . زهير به او گفت : اى به دو زاده ، من با تو سخن نگويم ، همانا تو جانورى ، به خدا گمان ندارم دو آيهء قرآن درست بدانى ، مژده‌ات باد به رسوائى و عذاب دردناك در قيامت ؛ شمر گفت : خدا تا يك ساعت ديگر خودت و آقايت را خواهد كشت ، زهير گفت : مرا از مرگ مىترسانى ؟ به خدا مرگ با حسين نزد من بهتر است از آنكه با شما جاويدان بمانم ، سپس رو به مردم كرد و گفت : « اى بندگان خدا ، اين پست جفاجو و همگنانش شما را از دينتان نفريبند ، به خدا شفاعت محمد به مردمى نرسد كه خون ذرارى و خاندان او را بريزند و كسانى كه آنها را يارى كنند و از حرمت آنها