تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
برمىدارد و به آنها اجازهء رفتن مىدهد تا جز رضاى خدا و پشتيبانى از عقيده و ايمان ملاحظه‌اى در ميان نباشد و البته اگر كسانى بودند كه پيرو اظهارات امام ، خود را از اين معركه نجات مىدادند و از محيط كربلا بيرون مىرفتند تا به جائى كه فرياد استغاثهء امام را نشنوند و سواد قشون ميدان كربلا را نبينند تكليف و مسئوليتى به آنها متوجه نبوده و مورد مؤاخذه نبودند زيرا اين جهاد ، جهاد استماته است . ( 1 ) برادران و پسران و برادرزادگان و پسران عبد اللَّه بن جعفر يك‌زبان گفتند : ما چنين كارى نكنيم ، بعد از تو زنده باشيم ! ! خدا چنين روزى نياورد ؛ عباس آغاز سخن كرد و ديگران از او پيروى كردند ، سپس رو به فرزندان عقيل كرد و فرمود : همان جانبازى مسلم براى شما بس است ، شما برويد ، من به شما اجازه دادم ؛ گفتند : « سبحان اللَّه ! ! مردم به ما چه مىگويند ! ! مىگويند : سرور و آقا و عموزادگان خود را كه بهترين عموزادگانند واگذارديم و با آنها تيرى از كمان رها نكرده و نيزه‌اى نزده و شمشيرى به كار نبرديم و ندانستيم چه كردند ، نه به خدا ، اين كار را نكنيم ولى جان و مال و خاندان را قربانت كنيم و به همراه تو نبرد كنيم تا به سرنوشت تو برسيم ، زشت باد زندگى بعد از تو » . ( 2 ) مسلم بن عوسجه ( ره ) از جا برخاست و گفت : « ما دست از تو بداريم و هنوز نزد خدا در اداى حقّت خويش را معذور
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 282 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى