تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
خود را تنها گذاشتند تا كشته شد ، ميان خود و خدا آزمايش دهيم و عذر جوئيم و تو را رها نكنيم تا قربانت شويم ؛ فرمود : من فردا كشته مىشوم و شما همه با من كشته مىشويد و احدى از شما نمىماند ؛ گفتند : حمد خدا را كه ما را به يارى تو گرامى داشت و به كشتن با تو شرافت داد ، ما نپسنديم كه با تو همدرجه باشيم يا بن رسول اللَّه ؟ فرمود : خدا به شما جزاى خير دهد و بر آنها دعا كرد . و صبح شد او و همه كشته شدند . ( 1 ) قاسم بن حسن ( ع ) عرض كرد : من هم در كشتگانم ؟ بر او رقّت كرد و فرمود : پسر جانم ، مرگ نزد تو چگونه است ؟ گفت : از عسل شيرين‌تر ، فرمود : آرى به خدا ، عمويت قربانت ، تو هم يكى از آن مردانى كه با من كشته مىشوى پس از آنكه سخت گرفتار شوى ، پسر كوچكم عبد اللَّه هم كشته مىشود . گفت : عمو جان ، به زنان هم مىرسند تا آن كودك شيرخوار را بكشند ؟ فرمود : عبد اللَّه آنگاه كشته شود كه تشنگى مرا بىتاب كند و به خيمه‌ها آيم و آبى يا عسلى خواهم و نيابم ، گويم : آن پسر كوچكم را به من دهيد تا دهانش را بمكم ، او را بردارم كه نزد خود آرم يك فاسقى تيرى به گلوى او زند و او ناله كند و خونش در كف من بريزد و آن را به آسمان بلند كنم ، و گويم : بار خدايا ، شكيبايم و به حساب تو گذارم ، نيزه‌هاى دشمن مرا به شتاب اندازد و آتش در خندقى كه پشت خيمه‌ها است شعله كشد و من در تلخ‌ترين ساعت عمر خود بر آنها بتازم و آنچه را خدا خواهد واقع شود ؛ او گريست و ما گريستيم و در خيمه‌ها گريه و شيون از ذرارى رسول خدا ( ص ) بلند شد . ( 2 ) قطب راوندى از ثمالى روايت كرده است كه على بن الحسين ( ع ) فرمود :
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 285 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى