تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
خود برگشت . خدا را زان جوانان شكيبا كه در مردم نديدم همچو آنها كرامت اين بود نى جامى از شير خليط آب و گردد بول برپا ( 1 ) سيّد ( ره ) گويد : به محمد بن بشر حضرمى گفتند : پسرت در مرز رى اسير شده ، گفت : او را به حساب خدا مىگذارم ، بجان خودم پس از اسيرى او زندگانى را نمىخواهم ، حسين ( ع ) سخن او را شنيد و فرمود : خدايت رحم كند ، بيعت خود را از تو برداشتم ، تو برو در تلاش آزاد كردن پسرت باش ، گفت : اگر از تو جدا شوم خوراك درندگان گردم ، فرمود : پس اين جامه‌ها را كه برد يمانى است به پسرت بده تا در فديهء برادرش صرف كند ، پنج جامه به بهاى هزار دينار طلا به او داد . ( 2 ) حسين بن همدان حضينى به سند خود از ابى حمزهء ثمالى و سيد بحرانى بىذكر سند از هم او روايت كرده‌اند كه گفت : از على بن الحسين ( ع ) شنيدم مىفرمود : شب روزى كه پدرم شهيد شد ، خويشان و يارانش را جمع كرد و به آنها فرمود : اى خاندان و شيعيانم ، اين شب را چون شترى رهوار به حساب آريد و خود را نجات دهيد ، جز شخص مرا نخواهند و اگر مرا بكشند در فكر شماها نباشند ، خدا شما را رحمت كند ، نجات يابيد بيعت را از شما برداشتم و پيمانى كه با من بستيد واگذاشتم ، برادران و كسان و يارانش يك‌زبان گفتند : به خدا اى آقاى ما ، اى ابا عبد اللَّه تو را هرگز وانگذارديم ، مردم گويند : امام و بزرگ و آقاى
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 284 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى