ملاقات كن ، بگو : شما را چه شده و چه رخ داده و بپرس براى چه مىآيند ؟ عباس با بيست سوار جلوى آنها رفت كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر با آنها بودند ، عباس به آنها گفت : چه تازهاى است و چه مىخواهيد ؟ گفتند : دستور از امير رسيده كه به شما پيشنهاد كنيم يا تسليم شويد يا با شما بجنگيم ، گفتند : درنگ كنيد تا آنچه گوئيد به ابى عبد اللَّه برسانيم ، ايستادند و گفتند : او را ديدار كن و به او اعلام كن و خبر بياور كه چه فرمايد ، عباس اسب تازان برگشت تا به حسين ( ع ) خبر دهد و يارانش ماندند تا با آنها گفتگو كنند .
( 1 ) حبيب بن مظاهر به زهير گفت : اگر ميل دارى با اين قوم سخن كن و اگر خواهى من سخن گويم ، زهير گفت : تو پيشنهاد سخن دادى و هم خودت وارد صحبت شو . حبيب بن مظاهر به آنها گفت :
« به خدا فرداى قيامت پيش خدا بد مردمى باشند آن مردمى كه نزد او روند و كشته باشند ذريهء پيغمبر خود را و خاندان او را و اهل بيت او را و عبادت كنندگان اين شهر را كه نماز شب خوانند و بسيار ذكر خدا گويند » .
( 2 ) عزرة بن قيس گفت : هر چه توانى خودستائى كن ، زهير رشتهء سخن را به دست گرفت و گفت : اى عزره ، خدا او را ستوده و رهبرى نموده ؛ اى عزره ، از خدا بپرهيز كه من براى تو خير خواهم ، تو را به خدا سوگند اى عزره كه از آنها باشى كه ضلالت را بر كشتن پاكدامنان كمك كنند ؛ در جوابش گفت : اى زهير ، تو نزد ما از شيعيان اين خانواده نبودى ، همانا تو عثمان خواه بودى ، گفت : از اين موقعيتى كه اكنون دارم نمىفهمى كه من از شيعيانم ؟ به خدا من نه نامهاى به
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 278
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٧٨