تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
عبد الله بن ابى محل برخاست كه عمه‌اش ام البنين دختر حزام همسر على بن ابى طالب بود براى او عباس ، عبد الله و جعفر و عثمان را آورده بود ؛ عبد الله بن ابى محل بن حزام بن خالد بن ربيعة بن وحيد بن كعب بن عامر بن كلاب گفت : أصلح اللَّه الأمير ، خواهرزادگان ما با حسين آمده‌اند ، اگر خواهى براى آنها امانى بنويس ، گفت : آرى به چشم ؛ به كاتب خود دستور داد و عهد امانى براى آنها نوشت و عبد الله بن ابى محل آن را با غلامش به نام كرمان آن را بدانها فرستاد و گفت : دائى شما اين امان‌نامه را براى شما فرستاد ؛ آن جوانمردها گفتند : به دائى ما سلام برسان و بگو ما به امان نامهء تو نيازى نداريم ، امان خدا بهتر از امان زادهء سميه است . ( 1 ) شمر ، نامهء عبيد الله را نزد عمر بن سعد آورد و چون عمر نامه را خواند گفت : واى بر تو ، چه بر سر دارى ، خانه‌ات خراب ، زشت باد آنچه براى من آوردى ، به خدا گمانم تو نگذاشتى پيشنهاد مرا بپذيرد و كارى را كه اميد اصلاح آن داشتم خراب كردى ، حسين به خدا تسليم نشود ، روح بزرگوارى دارد . شمر گفت : بگو چه مىكنى ؟ فرمان امير را اجراء مىكنى و با دشمنش مىجنگى ؟ يا لشكر را به من مىسپارى ؟ گفت : نه ، تو احترامى چنان ندارى ، من خود متصدى كار مىشوم و تو فرماندهء پيادگان باش . عمر بن سعد شب پنجشنبه نهم محرم به سوى حسين ( ع ) يورش برد .

پيشنهاد امان به عباس بن على ( ع )

( 2 ) شمر آمد و برابر اصحاب حسين ( ع ) ايستاد و فرياد زد : خواهرزادگان ما
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 275 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى