تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
كجايند ؟ عباس و جعفر و عبد الله و عثمان پسران على بن ابى طالب ( ع ) پيش او رفتند و گفتند : چه مىخواهى ؟ گفت : شما خواهرزادگان من در امانيد ، آن جوانان به او گفتند : لعنت بر تو و بر امانت ، ما را امان مىدهى و زادهء رسول اللَّه در امان نيست ؟ ( ف ) در روايتى عباس به او فرياد زد : دستانت بريده باد ، بد امانى براى ما آوردى ، اى دشمن خدا به ما دستور مىدهى كه برادر و آقاى خود ، حسين ( ع ) را بگذاريم و از لعينان و لعين‌زادگان اطاعت كنيم ؟ ( 1 ) مىگويم : ارواح بزرگوار ، آنها را واداشت با خيل گمراهان درآويزند و حميّهء هاشميه بر آن داشت كه خون بدمنشان بريزند و چنان باشند كه يكى از خرده‌بينان ، آنها را ستوده و فرماندهان قشون و سخنرانان منابرشان خوانده : جانهاى عزيزى كه بجز ارث پدر را نپذيرند يا جان به عدو داده در اين راه و يا جانش بگيرند ارواح همه انس به پيكار گرفته چونان كه قدمهاشان اندر سر منبر گويد : شمر خشمگين به لشكر خود برگشت . [ رمز 39 ] شهامت و شجاعت حضرت أبو الفضل العباس پشت لرزان دشمن بود و با همهء آمادگى و قشون فراوانى كه در ميدان كربلا گرد آمده بود بازهم شجاعت او پشت دشمن را مىلرزانيد و براى رفع اين خطر از كوفه در نظر گرفته بودند كه به هر نحو شده ابا الفضل العباس را از