تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
اگر يك ديلمى هم از تو اين خواهش را بكند و نپذيرى به او ستم كردى . ( 1 ) مىگويم : طبرى و جزرى از عقبة بن سمعان نقل كرده‌اند كه گفته : من از روزى كه حسين از مدينه بيرون آمد تا مكه و تا عراق در صحبت او بودم و كشته شد و هيچ سخنى با مردم در مكه ، در مدينه ، در راه عراق ، در لشكر تا دم كشته شدن نگفت مگر آنكه همه را شنيدم ، به خدا اين سخنى كه ميان مردم معروف شده است كه پيشنهاد كرد دست به دست يزيد بدهد يا او را به يكى از سرحدات اسلامى فرستند ، از آن حضرت صادر نشد ، آرى گفت : مرا واگذاريد در اين زمين پهناور بگردم تا ببينم كار مردم به كجا مىكشد . ( 2 )

فصل در آمدن شمر به كربلا و وقايع شب نهم ( تاسوعاء )

چون نامهء عمر بن سعد به عبيد الله رسيد و خواند ( د ) گفت : اين نامه از خيرخواه امير و مهربان بر قوم خود آمده است ، شمر بن ذى الجوشن برخاست و گفت : از او اين را مىپذيرى با آنكه در زمين تو و پهلوى تو منزل دارد ؟ به خدا اگر از قلمرو تو بكوچد و دست به دست تو ندهد ، او رو به توانائى است و تو رو به ناتوانى و درماندگى ، به او اين رخصت را مده كه سست انگارى است ولى پيشنهاد كن با همراهانش تسليم تو گردد ، اگر او را عقوبت كنى اختيار دارى و اگر بگذرى مىتوانى ، ابن زياد گفت : تو خوب نظر دادى ، همان را بايد گرفت ،
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 273 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى