تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
سزاى كشتن او دوزخى بىپرده مىبينم ولى از ملك رى بينا و روشن هر دو چشمانم ( 1 ) ابو جعفر طبرى و ابو الفرج اصفهانى گويند : چون تشنگى حسين ( ع ) و اصحابش سخت شد ، برادرش عباس بن على را خواست و با سى سوار و بيست تن پياده و بيست مشك او را به فرات فرستاد ، شبانه آمدند نزديك آب ، نافع بن هلال بجلى پرچم را جلوى آنها مىكشيد ، عمرو بن حجاج زبيدى گفت : كيستى ؟ گفت : نافع بن هلالم ، گفت : برادر ، خوش آمدى براى چه آمدى ؟ گفت : آمدم از اين آبى كه به روى بايستيد بنوشم ، گفت : بنوش گوارا باد ، گفت : به خدا تا حسين و يارانش تشنه‌اند قطره‌اى ننوشم ؛ بدانها سركشى كردند و گفتند : آب دادن به اينها راهى ندارد ، ما را اينجا گذاشتند كه به آنها آب ندهيم ، چون ياران هلال نزديك شدند به پياده‌ها گفت : شما مشكها را پر كنيد ، آنها به چابكى مشكها را پر كردند و عمرو بن حجاج و يارانش بر آنها حمله كردند و عباس بن على و هلال جلوى آنها را گرفتند و آنها به قشون خود پيوستند ، گفتند : برويد جلوى آنها را بگيريد ، عمرو بن حجاج و يارانش برگشتند و اندكى آنها را طرد كردند و صداء كه يكى از ياران عمرو بن حجاج بود از هلال نيزه‌اى خورد و گمان برد خطرى ندارد و بعد بر اثر آن خونريزى كرد و مرد و اصحاب حسين ( ع ) مشكهاى آب را به حسين ( ع ) رسانيدند . ( 2 ) طبرى گويد : حسين ( ع ) عمرو بن قرظهء انصارى را نزد عمر بن سعد فرستاد كه شبانه ميان دو لشكر مرا ديدار كن ، عمر بن سعد با بيست سوار آمد و حسين ( ع ) هم با بيست سوار ؛ چون به هم رسيدند ، حسين ( ع ) ياران خود را