تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
( 1 ) در « مروج الذهب » گويد : با پانصد سوار و صد پياده از خويشان و ياران خود به كربلا عدول كرد . ( 2 ) در « بحار » به اين لفظ از « مناقب » نقل كرده : زهير گفت : ما را ببر تا در كربلا منزل كنيم كه بر كنارهء فرات است ، آنجا مىمانيم و اگر با ما نبرد كردند با آنها نبرد كنيم و از خدا كمك خواهيم ) چشم حسين ( ع ) اشكين شد و فرمود : بار خدايا ، من از كرب و بلا به تو پناه مىبرم ، حسين ( ع ) در آنجا فرود آمد و حرّ با هزار سوار در برابرش پياده شد ، حسين ( ع ) كاغذ و دوات خواست و به سران موافق كوفه اين نامه را نوشت : « از طرف حسين بن على به سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعة بن شداد و عبد اللَّه بن وال و جماعت مؤمنين ؛ اما بعد ، شما مىدانيد كه رسول خدا ( ص ) در زندگى خود فرمود : هر كس سلطان جائرى را بيند . . . » تا آخر خطبه‌اى كه در برابر اصحاب خود و حرّ از آن حضرت ذكر شد . نامه را پيچيد و مهر نهاد و به قيس بن مسهر صيداوى داد و حديث را چنانچه گذشت به آخر كشانده تا گفته : چون خبر قتل قيس به او رسيد با چشم اشكين گريست و فرمود : بار خدايا ، براى ما و شيعيان ما نزد خود منزل كرامت مقرر فرما و در قرارگاه رحمتت ماها را فراهم آور زيرا تو بر هر چه توانائى . ( 3 ) گويد : يكى از شيعيان به نام « هلال بن نافع بجلى » پيش جست و عرض كرد : يا بن رسول اللَّه ، تو مىدانى كه جدّت رسول خدا نتوانست مهر خود را به همهء مردم بچشاند و هر چه را خواهد بدانها كار فرمايد ، در ميان آنها كج‌دلانى بودند كه وعدهء ياريش مىدادند و در دل پيمان‌شكنى مىنهادند ، شيرين‌تر از عسل