نشود تا به من خبر رساند كه دستور مرا اجراء كردى ، و السلام » .
( 1 ) حر چون نامه را خواند به آنها گفت : اين نامهء امير عبيد اللَّه است و به من دستور داده كه هر جا نامهاش به من رسيد ، شما را بازداشت كنم ، و اين هم فرستادهء او است كه مأمور بازرسى است براى اجراى دستور او ( ط ) يزيد بن مهاجر ابو الشعثاء كندى نهدى نگاهى به فرستادهء ابن زياد كرد و گفت : تو مالك بن نمير بدى هستى ؟ گفت : آرى او يكى از مردم كنده بود ، گفت : مادرت بر تو بگريد چه دستورى آوردى ؟ ! گفت چه آوردم ؟ از امام خود فرمان بردم و به بيعت خود وفا كردم ، ابو الشعثاء گفت : پروردگار خود را نافرمانى كنى و امام خود را فرمانبرى كه خود را هلاك كنى و ننگ و دوزخ به دست آرى ، چه بد امامى دارى ، خداى عز و جل فرمايد : ( ( بعضى از آنها را امامانى نموديم كه به دوزخ دعوت كنند و روز قيامت پيروز نشوند ) ) [ 1 ] امام تو از آنها است ( د ) حر آنها را واداشت در همان جا كه نه دهى بود و نه آبى منزل كنند ، حسين ( ع ) فرمود : واى بر تو ، بگذار در اين ده « نينوى » يا « غاضريّه » يا در اين ده « شفيه » منزل كنيم ، گفت : به خدا نمىتوانم چنين رخصتى بدهم ، اين مرد بازرس من است .
( 2 ) زهير بن قين عرض كرد : يا بن رسول اللَّه ، آنچه پس از اين باشد بدتر از اين است كه مىبينيم و جنگ با اين عدّهء حاضر براى ما آسانتر است از جنگ با آنها كه بعد از اين آيند ، به جان خودم پس از اين آن قدر لشكر آيد كه تاب آنها را نداريم ، حسين ( ع ) فرمود : من به آنها حمله نمىكنم و در همان جا منزل كرد ،
هامش
[ 1 ] سورهء قصص ، آيهء 41 .