تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
داديم ، پسر عمّم عرض كرد : اين رنگ موى شما خضاب است يا رنگ طبيعى است ؟ فرمود : خضاب است ، ما هاشميان زود پير مىشويم ، سپس رو به ما كرد و فرمود : به يارى من آمديد ، من گفتم : عيال بسيار دارم ، و امانتهائى از مردم پيش من است و سرانجام معلوم نيست و خوش ندارم امانتها از ميان برود و پسر عمّم همچنين گفت ؛ به ما فرمود : برويد و اينجا نمانيد و فرياد مرا نشنويد و سياهى مرا ننگريد ، زيرا هر كه فرياد مرا بشنود و سواد مرا بيند و ياريم نكند ، بر خداى عز و جل حق است او را در آتش سرنگون كند . [ رمز 35 ] عبارت اين حديث دلالت بر يك مكاشفه‌اى دارد كه غير از رؤيا و خواب است و اين مكاشفه اشبه به خلع بدن است كه حكماى الهى و عرفاى بزرگ براى اولياء معتقدند و آن را درجهء اعلاى كمال بشرى مىدانند و مىگويند : هر انسانى طىّ درجات سلوك كند و به مقام شامخ تهذيب نفس برسد و روح خود را نيرومند كند ، مىتواند آن را از تن مجرد نمايد و به عالم بالا سير كند و حقائقى را درك نمايد و در حقيقت بايد آن را معراج مقام ولايت ناميد و از اين حالت تعبير به خلسهء عرفانى كنند كه روح مجرّد خود را از تن مىدزدد و سير ملكوتى مىنمايد . ( 1 ) ( د ) در آخر شب حسين ( ع ) دستور داد آب برداشتند و از قصر بنى مقاتل كوچيدند ، عقبة بن سمعان گويد : با آن حضرت مىرفتيم كه در پشت اسب خود