چرتى زد و بيدار شد و مىفرمود : انا للَّه و انا اليه راجعون و الحمد للَّه رب العالمين ، دو بار سه بار آن را تكرار كرد ، پسرش على بن الحسين ( ع ) سوار اسب نزد او رفت و گفت : براى چه حمد خدا كردى و استرجاع نمودى ؟ فرمود : پسر جانم ، من چرت رفتم و سوارى بر پشت اسب بر من نمودار شد و مىگفت : اين جمع مىروند و مرگ به سوى آنها مىآيد ، دانستم كه آن روح ما است كه خبر مرگ ما را مىدهد ، پسرش به او گفت : پدر جان ، خدايت بد نياورد مگر ما بر حق نيستيم ؟ فرمود : چرا ، به حقّ آن كه رجوع بندگان به سوى او است ؛ عرض كرد :
در اين صورت باكى نداريم كه بر حق بميريم ، حسين ( ع ) فرمود : خدا تو را بهترين پاداش پسرى از پدرى بدهد .
( 1 ) ( دمل ) بامدادى فرود شد و نماز صبح خواند و شتابانه سوار شد و به دست چپ ميل كرد و مىخواست ياران خود را پراكنده كند ؛ حر بن يزيد مىآمد و او را با اصحابش برمىگردانيد و چون به سختى آنها را به سمت كوفه برمىگرداند سرباز مىزدند و عقب مىكشيدند و به همين روش با هم مىرفتند تا به « نينوا » رسيدند ، آنجا كه حسين ( ع ) منزل كرد ، ناگاه سوارى بر اسب رهوارى سلاحدار كمان بر دوش از كوفه مىآمد ، همه ايستادند و به او نگاه كردند ، چون به آنها رسيد به حر و يارانش سلام كرد و بر حسين ( ع ) و يارانش سلام نداد و نامهاى از عبيد اللَّه بن زياد به حر داد و به ناگهان در آن نوشته بود :
( 2 ) « اما بعد ، چون نامهء من به تو رسيد و فرستادهام نزد تو آمد ، به حسين سخت بگير و او را در يك زمين عريان بازداشت كن كه نه قلعهاى داشته باشد و نه آبى ؛ به فرستادهام دستور دادم با تو باشد و از تو جدا
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 253
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٥٣