تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
تو را و قومت را جزاى خير دهد ، ما با اين مردم قرارى داريم و از آن نتوانيم برگشت و نمىدانيم سرانجام ما و آنها به كجا كشد . ( 1 ) ابو مخنف گويد : جميل بن مرثد از طرماح بن عدى برايم بازگفت كه : من با آن حضرت وداع كردم و گفتم : خدايت از شرّ جن و انس نگهدارد و من خواربار براى خانواده‌ام از كوفه مىبرم و خرجى آنها با من است ، آن را به آنها مىرسانم و برمىگردم و اگر به شما رسيدم ، از ياران شمايم ، فرمود : رحمك اللَّه پس بشتاب ، دانستم كه هراسى از مردان دارد كه مرا به شتاب مىدارد ، گويد : چون به خانواده‌ام رسيدم و آنچه را بايست بودند نزد آنها نهادم ، وصيت كردم ، خانواده‌ام گفتند : اين بار ، كارى مىكنى كه پيش از آن نمىكردى ، آنها را از دلخواه خود باخبر كردم و از راه بنى نعل آمدم تا نزديك « عذيب الهجانات » سماعة بن بدر را ديدم و خبر شهادت او را به من داد و برگشتم . ( 2 ) من مىگويم : اين روايت ابو جعفر طبرى از ابى مخنف دلالت دارد كه طرماح بن عدى در كربلا نبوده و از شهداء نيست و بلكه چون خبر شهادت را شنيده برگشته با آنكه در همين مقتل منسوب به ابى مخنف آمده است كه طرماح بن عدى گفت : من با زخم فراوانى ميان كشتگان كربلا افتاده بودم و قسمم راست است كه خواب نبودم و ديدم بيست اسب سوار آمدند . . . الخ ، پس اين روايت طبرى اعتبارى ندارد و بدان استنادى نتوان كرد و خدا توفيق درستى دهد . [ رمز 32 ] از اينكه چون حر سر راه به امام گرفت ، امام از دست چپ به راه