تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
كه راد است و آزاد دريا به دل خدايش كشانده به كارى چگل كه تا روزگار است بادش بقا ز آل رسول است و اهل صفا همه سرورانند و زيباى چهر همه نيزه‌انداز تا ماه و مهر همه تيغ‌زن پهلوان و دلير خدائى كه سود و زيان را دبير به آقا حسينم تو نصرت بده سر دشمنانش تو بر خاك نه به اولاد صخر لعين دغا يزيد آنكه با مىبود با وفا زنازاده ابن زياد لعين كه با او به ناحق نشسته بكين ( 1 ) چون اين عده به حسين ( ع ) پيوستند ، حر به آنها رو آورد و گفت : اينها اهل كوفه‌اند ، من اينها را زندانى مىكنم يا به كوفه برمىگردانم ، حسين ( ع ) فرمود : من با جان خود از اينها دفاع مىكنم ، اينها ياران منند و در حكم همسفران منند اگر از قرارى كه با هم داريم برگردى ، با تو مىجنگم ، حرّ دست بازداشت .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 239 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى