تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
زياد و پدرش را لعن كرد و مردم را به يارى شما دعوت كرد و آمدن شما را به مردم ابلاغ كرد و ابن زياد دستور داد او را از بام قلعهء قصر به زير انداختند . چشم امام پراشك شد و نتوانست از گريه خوددارى كند و اين آيه را خواند : ( ( بعضى از آنان درگذشتند و بعضى در انتظارند و ديگرگونى به خود راه ندادند ) ) [ 1 ] بار خدايا ما و آنها را در بهشت جاى ده و در قرارگاه رحمت خود و گنجينهء ثوابت ما را جمع‌آورى كن . ( 1 ) سپس طرماح نزديك او رفت و گفت : با شما چندان كسى نيست ، اگر جز هم اينان كه مىنگرم ملازم تواند با تو بجنگند براى آنها كافى است و پيش از آنكه از كوفه درآيم ، در پشت كوفه آن قدر جمعيت كه تاكنون در يك جا نديده بودم نگريستم و از آنها پرسيدم ، گفتند مىخواهند همه سان بينند و به سوى حسين فرستند ، تو را به خدا اگر مىتوانى يك وجب به آنها نزديك مشو و به يك شهرى دژ مانند منزل كن تا تصميمى بگيرى و نقشهء كارت روشن شود ، بيا با من برويم و من شما را در كوه « اجا » منزل مىدهم و آن كوهى است دژ مانند و ما از قشون پادشاهان غسان و حمير و نعمان بن منذر و سرخ‌پوستان و سفيدپوستان بدان پناهنده مىشديم و به خدا هرگز خوارى نديديم ، من با تو مىآيم و تو را در آنجا مىدهم و مىفرستى مردان قبيلهء « طى » كه در كوههاى « اجا » و « سلمى » هستند سواره و پياده گرد تو جمع مىشوند و به خدا ده روز نكشد كه بيست هزار طائى شمشيرزن فراهم گردد و تا جان دارند دست كسى به تو نرسد ، فرمود : خدا
هامش
[ 1 ] سورهء احزاب ، آيهء 23 .