دشمنان شما هرگز شدنى نيست ان شاء اللَّه ، حسين ( ع ) از نزد او برخاست و سر بنهء خود برگشت .
( 1 ) مىگويم : در اينجا مناسب است اشاره به حال عبيد الله بن حر جعفى :
ميرزا در « رجال كبير » از نجاشى گويد : عبيد الله بن حر جعفى سوارى كشنده و شاعر بود ، يك دفترچه روايت از امير المؤمنين ( ع ) داشت و به سند از او روايت كرده كه از حسين ( ع ) خضاب خود را پرسيد و آن حضرت فرمود : آن نيست كه شما پنداريد همانا حنا و وسمه است . انتهى .
( 2 ) مىگويم : چنانچه در « قمقام » است نقل شده كه عبيد الله نامبرده ، عثمان خواه بوده ، مردى شجاع و از سواران عرب است و در جنگ صفين به خاطر عثمان در لشكر معاويه بوده و چون امير المؤمنين ( ع ) كشته شد ، به كوفه جا گرفت و چون مردم آمادهء كشتن حسين ( ع ) شدند از آن بيرون رفت تا در كشتن او شركت نكند .
( 3 ) طبرى ، از ابى مخنف ، از عبد الرحمن بن جندب ازدى بازگفته كه : پس از كشته شدن حسين ( ع ) ابن زياد اشراف كوفه را بازرسى كرد و عبيد الله بن حر را نديد و پس از چند روز نزد او آمد ، به او گفت : يا بن حر كجا بودى ؟ گفت : بيمار بودم ، گفت : بيمار دل يا تن ؟ گفت : دلم كه بيمار نيست و تنم را خدا عافيت داده ، ابن زياد گفت : دروغ گفتى ، با دشمن ما بودى ، گفت : اگر با دشمن شما بودم معلوم مىشد و مانند منى از نظر پنهان نمىماند ، ابن زياد از او غفلت كرد و او خود را دزديد و بر اسب خود نشست و رفت ، ابن زياد متوجه او شد و گفت : ابن الحر كجا است ؟ گفتند : الساعه بيرون رفت ، گفت : او را بياوريد ، پاسبانها دنبال
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٤٤