تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
او رفتند و گفتند : نزد امير بيا ، گفت : به او برسانيد كه من به پاى خود نزد او نيايم ، سپس بيرون آمد و به خانهء احمر بن زياد طائى رفت و ياران خود را جمع كرد و به قتلگاه شهداى كربلا رفتند و براى آنها استغفار كردند و رفت به مداين و اين شعر سرود : عهدشكن زاده اميرى بگفت از چه نكشتى پسر فاطمه واى چرا يار نگشتم به او دارم از اين كار دو صد واهمه در ضمن اشعارى است كه پشيمانى خود را از ترك يارى حسين ( ع ) خبر داده و در باب مراثى اين كتاب بيايد . ( 1 ) حكايت شده كه همى دست به پشت دست مىزد و مىگفت : با خود چه كردم و مىسرود : تا زنده‌ام اين دريغ دارم وز دل دم آتشين برآرم يارى مرا حسين درخواست بر اهل ضلال در ديارم در قصر بگفت صبحگاهى دورى بنمائى از كنارم اى كاش كه جان فداش كردم تا روز پسين چه سر برآرم