تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
خرگاهى افتاد ، خود را به نزديكتر چادرى رسانيدم و گفتم : اينها از كيست ؟ گفتند : از حسين ( ع ) است ، گفتم : پسر على و پسر فاطمه ؟ گفتند : آرى ، گفتم : خودش در كدام چادر است ؟ گفتند : در اين چادر ، به آنجا رفتم و ديدم حسين ( ع ) بر در چادر تكيه زده و نامه‌اى مىخواند ، بر او سلام كردم و گفتم : يا بن رسول اللَّه ، پدر و مادرم قربانت ، براى چه در اين بيابان تهى بىآبادانى و قلعه منزل كردى ؟ فرمود : آنان مرا ترسانيدند و اينها هم نامه‌هاى دعوت كوفيان است كه كشندگان منند و چون مرتكب آن شوند و همهء محرمات خدا را زير پا گذارند ، خدا كسى را فرستد كه آنها را بكشد تا از قوم كنيز خوارتر باشند . ( 1 ) مىگويم : احتمال قوى دارد كه ( قوم كنيز ) تصحيف ( فرام كنيز ) باشد ، زيرا در روايتى است كه حسين ( ع ) مىفرمود : به خدا مرا وانگذارند تا خون دلم بيرون آرند و چون چنان كنند خدا بر آنها كسى را مسلط كند كه خوارشان سازد تا از فرام زن خوارتر شوند ، و فرام : كهنهء حيض است . ( 2 ) ( د ) چون حسين به « حاجر » رسيد كه در بطن امه است ، قيس بن مسهر صيداوى و گفته‌اند برادر رضاعى خود عبد اللَّه بن يقطر را پيش از آنكه خبر شهادت مسلم بن عقيل ( ره ) به او رسد ، نزد اهل كوفه فرستاد و به آنها نوشت : « بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، از طرف حسين بن على به برادران مؤمن و مسلمان خود ، من حمد خدائى كه جز او معبودى نيست به شما تقديم مىدارم . اما بعد ، نامهء مسلم بن عقيل به من رسيد و از خوش نيّتى و اتفاق بزرگان شما بر يارى و گرفتن حقّ ما حكايت داشت ، از خداى عز و جل خواستارم كه براى ما خوش پيش آورد و به شما بزرگترين