تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
مزد مرا بدهد ، من روز سه‌شنبه ترويه هشتم ذيحجه به سوى شما آمدم ، چون فرستادهء من نزد شما آيد كار خود را جمع و جور كنيد و آماده باشيد كه من همين روزها نزد شما آيم ، و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته » . ( 1 ) مسلم هم بيست و هفت روز پيش از كشته شدن خود ، نامه‌اى به اين مضمون به آن حضرت نوشته بود : « اما بعد ، آبجو به اهل خود دروغ نگويد ، هيجده هزار از اهل كوفه با من بيعت كردند ، چون نامه‌ام به شما رسيد فورا حركت كنيد » . و اهل كوفه هم نوشته بودند : شما در اينجا صد هزار شمشير داريد ، بدون تأخير بيائيد ؛ قيس بن مسهر صيداوى نامهء حسين ( ع ) را به كوفه مىآورد كه در قادسيه حصين بن تميم او را گرفت و نزد عبيد اللَّه بن زياد فرستاد و عبيد اللَّه به او گفت : بالاى منبر برو و به كذّاب بن كذّاب حسين دشنام بگو . ( 2 ) ( ف ) در روايت ديگرى است كه نزديك كوفه ، حصين بن نمير به او برخورد و خواست او را بازرسى كند ، قيس نامه را درآورد و پاره كرد ، حصين او را نزد عبيد اللَّه برد و چون پيش او ايستاد گفت : تو كيستى ؟ گفت : من يكى از شيعيان امير المؤمنين و پسرش مىباشم ، گفت : چرا نامه را دريدى ؟ گفت : تا ندانى در آن چيست ، گفت : نامه از طرف كى براى چه كس نوشته شده بود ؟ گفت : از طرف حسين به جمعى از اهل كوفه كه نام آنها را نمىدانم ، ابن زياد غضب كرد و گفت : به خدا از من جدا نشوى تا نام آن مردم را بگوئى يا بالاى منبر روى و حسين بن على و پدر و برادرش را لعن كنى و گرنه بند از بندت جدا كنم ،