تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
رود يا درون آيد ؛ حسين ( ع ) اطلاعى نداشت و پيش آمد تا به اعراب برخورد و از آنها پرسيد ، گفتند : به خدا ما اطلاعى نداريم جز اينكه نمىتوانيم به كوفه برويم يا بيائيم . حسين ( ع ) راه راست را گرفت و آمد . ( 1 ) در روايت است كه چون به « خزيميه » منزل كرد ، يك شبانه‌روز توقف كرد و صبح خواهرش زينب نزد او آمد و عرض كرد : برادر جان ، از آنچه ديشب شنيدم به شما خبر ندهم ؟ فرمود : چه شنيدى ؟ عرض كرد : نيمهء شبى براى حاجتى بيرون رفتم ، شنيدم هاتفى مىگفت : اى چشم به گوش و چون چشمه به جوش جز من كه كند بر شهدا آه و خروش قومى كى شتاب مرگشان مىراند تا بر لب قتلگاه با بانك و سروش حسين ( ع ) فرمود : خواهرجان ، هر چه مقدّر است شدنى است . ( 2 ) در تاريخ طبرى گويد : حسين ( ع ) آمد تا بر آبى بالاى « زرود » رسيد ؛ ابو مخنف گويد : سدى از مردى فزارى برايم بازگفت كه : در زمان حجاج بن يوسف كه ما در خانهء حرث بن ابى ربيعه در محلهء خرمافروشان كه پس از زهير بن قين ( ره ) از بنى عمرو بن يشكر به حيله جدا شده بود و شاميان به آنجا رفت و آمد نمىكردند ، پنهان بوديم ، من به آن فزارى گفتم : داستان خود را كه با حسين ( ع ) از مكه مىآمديد براى من نقل كن ، گفت : ما با زهير بن قين بجلى از مكه مىآمديم و با حسين ( ع ) همسفر بوديم و بسيار بد داشتيم كه با او يك جا منزل كنيم ، هر وقت حسين بن على ( ع ) كوچ مىكرد زهير بار مىانداخت و آنجا كه
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 225 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى