( 1 ) قيس گفت : من نام آنان را به تو نگويم ولى حسين و پدر و برادرش لعن گويم .
بالاى منبر رفت و حمد و ثناى خدا كرد و صلوات بر پيغمبر فرستاد و براى على و حسن و حسين ( ع ) بسيار طلب رحمت كرد و عبيد اللَّه بن زياد و پدرش و سركشان بنى اميه را تا آخر لعنت كرد و سپس گفت : اى مردم ، حسين ( ع ) مرا به سوى شما فرستاده و در فلان منزل او را بجا گذاردم ، او را اجابت كنيد ؛ جريان را به ابن زياد گزارش دادند و دستور داد او را از بالاى قصر پرتاب كردند و مرد ( د ) روايت شده كه او دست بسته به زمين افتاد و استخوانهايش خرد شد و رمقى در تن داشت و مردى به نام عبد الملك بن عمير لخمى سرش بريد و به او اعتراض شد و گفت : خواستم آسودهاش كنم .
( 2 ) حسين ( ع ) از « حاجر » به سوى عراق آمد تا رسيد به مأمن آبهاى عرب كه عبد اللَّه بن مطيع عدوى در آنجا منزل كرده بود ، چون چشمش به حسين ( ع ) افتاد به حضور او رسيد و عرض كرد : يا بن رسول اللَّه ، پدر و مادرم قربانت براى چه آمدى ؟ او را برداشت و به منزل خود برد ؛ حسين ( ع ) فرمود : به تو رسيده كه معاويه مرده است ، اهل عراق مرا دعوت كردهاند ، عبد اللَّه بن مطيع گفت : يا بن رسول اللَّه ، تو را به خدا حرمت اسلام را منظور دار ، تو را به خدا حرمت قريش و عرب را منظور دار ، به خدا اگر حكومت بنى اميّه را بخواهى ، تو را مىكشند و اگر تو را كشتند ديگر پس از تو از كسى نترسند ، به خدا حرمت اسلام و حرمت قريش و عرب زير پا مىشود ، اين كار را مكن و به كوفه مرو و خود را به ميدان بنى اميه مكش ؛ حسين ( ع ) نپذيرفت و تصميم به رفتن داشت و عبيد اللَّه دستور داده بود راه را از « واقصه » تا راه شام و تا راه بصره گرفته بودند و نمىگذاشتند كسى بيرون
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٢٤