تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
ايستادند ، ما خود را بدانها نزديك كرديم و شنيديم ابن زبير به حسين ( ع ) مىگفت : اگر خواهى بمان و متصدى كار شو و ما پشتيبان و كمك و خيرخواه و پيرو توايم ، فرمود : پدرم به من بازگفت كه : خون مردى در اينجا بناحق ريخته شود و نمىخواهم آن مرد باشم ، ابن زبير گفت : پس اينجا بمان و كار را به من واگذار و از تو اطاعت شود و نافرمانى نشود ، فرمود : اين را هم نمىخواهم ؛ گويند : سپس با هم راز گفتند تا فرياد دعاى مردم كه ظهر هنگام به منى مىرفتند بلند شد ، گفتند : حسين ( ع ) گرد خانه طواف كرد و سعى صفا و مروه بجا آورد و از موى خود چيد و از عمرهء خود بيرون آمد و به سوى كوفه حركت كرد و ما با مردم به منى رفتيم . ( 1 ) در « تذكره » سبط گويد : چون خبر به محمد بن حنفيه رسيد كه حسين به كوفه مىرود ، سر وضوء بود و طشتى جلويش بود ، گريست تا آن طشت از اشكش پر شد ، در مكه كسى نبود كه از رفتن او نگران و غمنده نباشد و چون بسيار او را منع كردند ، آن حضرت اشعار اخى الاوس را خواند : من مىروم از مرگ ننگى نبود آن را كه بدل نيت خير است و جهاد همدرد نكويان شود و جان بدهد از بدمنش و مجرم و بىدين آزاد با عيب بمانم و بميرم بىغم خوارى كه بمانى و بود دشمن شاد
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 214 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى