مىمانى تا خدا چه پيش آورد ، در يمن دژها و درّههائى است . ( 1 ) حسين ( ع ) فرمود :
اى پسر عم ، من مىدانم تو به راستى خيرخواه و غمخوار منى ولى مسلم بن عقيل نوشته كه كوفيان در بيعت و يارى من متّفقند و من تصميم رفتن دارم ، گفت :
كوفيان را دو بار آزمودى ، همان ياران پدر و برادر تواند و كشندگان فرداى تو به همراهى امير خود ، تو اگر به سوى آنها روى و به ابن زياد خبر برسد ، آنها را بر تو بشوراند و همانها كه نامهء دعوت به تو نوشتهاند بدترين دشمن تو باشند و اگر از من نشنوى و ناچار به كوفه مىروى ، زنان و فرزندان را با خود مبر ، به خدا مىترسم چون عثمان پيش چشم زنان و فرزندانت كشته شوى ؛ آخر جوابى كه به او داد اين بود كه : به خدا اگر در چنان جائى كشته شوم بهتر است كه بست مكه براى من شكسته شود ، ابن عباس از او نوميد شد و از نزد او بيرون آمد و به عبد اللَّه بن زبير برخورد و گفت : چشمت روشن ، و سرود :
اى چكاوك كه تو را معمر جا است تخم كن سوت بزن جات رها است زن تو منقار به هر جا دل خواست حسين كه به عراق مىرود و حجاز براى تو مىماند .
( 2 ) به ابن زبير خبر رسيد كه حسين ( ع ) به كوفه مىرود ، او از وى بسيار گران خاطر بود و اقامت حسين ( ع ) در مكّه او را غمگين مىداشت زيرا مردم او را هم طراز حسين ( ع ) نمىدانستند و چيزى نزد او خوشتر از بيرون رفتن حسين از مكه نبود ؛ به حسين ( ع ) عرض كرد : يا ابا عبد اللَّه ، چه در سر دارى ؟ به خدا من از پروردگار در ترك جهاد با اين مردم در برابر ستمگرى و خوار كردن بندگان
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 211
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢١١