صالح خدا ترسناكم ، حسين ( ع ) فرمود : من تصميم رفتن به كوفه دارم ، گفت :
خدايت موفق دارد ، اگر من ياران تو را داشتم از آنجا عدول نمىكردم ، و ترسيد كه او را متهم كند ، گفت : اگر اينجا هم بمانى و مرا و اهل حجاز را به بيعت خود بخوانى بپذيريم و به سوى تو بشتابيم ، تو به خلافت از يزيد و پدرش سزاوارترى .
( 1 ) ابى بكر بن حارث بن هشام نزد حسين ( ع ) آمد و گفت : خويشاوندى مرا بر تو دايهء مهربانى مىكند ، نمىدانم در خيرخواهى تو خود مرا چگونه دانم ؟ فرمود :
اى أبو بكر ، تو فريبكار نيستى ، ابو بكر گفت : پدرت تواناتر بود و مردم به او اميدوارتر و از او شنواتر ، دور او جمعتر بودند به اتفاق همهء مردم جز شاميان به جنگ معاويه رفت و از او با عزتتر بود ، او را واگذاشتند و براى دنياطلبى با او گرانى كردند و جام خشم به كامش ريختند و نافرمانى او كردند تا كارش بدانجا كشيد كه به كرامت و رضوان خدا رسيد ، سپس با برادرت پس از پدرت چنان كردند ، شما خود حاضر بودى همه را ديدى ، اكنون مىخواهى سوى كسانى روى كه بر پدر و برادرت شوريدند و به همراهى آنها با اهل شام و خود عراق و دشمنى آمادهتر و تواناتر و مردمكشتر و مردمدارتر بجنگى ، به محض آنكه به گوش دشمن برسد كه به سوى عراق رفتى مردمى كه بندهء دنيا هستند با مال دنيا بر تو بشوراند و همان كسانى كه به تو وعدهء نصرت دادند با تو بجنگند و ياور آن كس شوند كه تو را از او دوستتر دارند ، خدا را دربارهء خود منظور دار ، در جوابش فرمود : اى پسر عم ، خدا پاداش نيكت دهد ، در اظهار نظر كوشش خود را نمودى و آنچه را خدا مقدّر كرده است خواهد شد ، گفت : اى ابا عبد اللَّه ، تو را به حساب خدا مىگذاريم .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 212
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢١٢